به نام خد
رز سیاه
گم و گیج مست شدم درس خوندن دانشگاه آزادی هم که مال بچه پولداراست نه ما...
بیکار و ...واسه کی حرف بزنم از کی گله کنم چندین سال با هم زندگی کردیم در وجودم وجود داشتی حالا حتی نمی دونم کی هستم چی هستم ؟ ..فقط یاد گرفتم که عشق لغتی که در کتابهای گرانقیمت برای اشخاصی است که توان خرید کتاب رو دارند . ما ماندیم توهم شیشه و بنگ. خلسه ی تریاک و هرویین.
بهم گفتی تو معتاد بودی منم گفتم آره.
آره من معتاد بودم معتاد به صدای تو به بودن تو به حضور تو...با صدات چنان مست می شدم که پرواز میکردم اما حالا چی؟
چه کردی با من؟
مگه من چی خواستم؟
که منو کردی توی یه دخمه که همش مواد بزنم و توی خیالم صدات رو بشنوم
آره من معتاد بودم معتاد.............
درد دل یک عاشق که معتاد شده و از من خواست که این تیکه رو بزارم واسش توی وبم و منم گذاشتم تا شما بخوانید
رز سیاه
تخته پاره
تخته پاره های در دریا.
سیلی خور آفتاب و باران
اسیر پنجه ی موجها.
سکوتی در مشت فریاد
فریادی بر سر دیوار ها.
انعکاس یک درد است
دم به دم خدا خدا خدا.
نگاهم در نگاهت گم شد
بگیر دستم بگیر دست مرا.
به یک لحظه به هم رسیدیم
دستم دراز و نگرفتی دستم را.
تخته پاره ها به هم خوردند
دور شدند و دور به لطف موجها.
التماس نگاهم را ندیدی و گفتی
بمیر ای نامرد ترین نامرد ها.
عاقبت فرو رفتم به عمق تاریکی
به لطف عشق و همه ان عاشقانه ها.
بی رنگ
هشدار
چیزی که در جامعه ما در حال فراگیر شدن است نادانی و سو استفاده از عدم آگاهی مردم به خصوص قشر جوان در مورد مسائل اعتقادی است.
که سو استفاده بعضی اشخاص از مسائل اعتقادی باعث دامن زدن به این بهران شده.
جوان ما بدون اگاهی اسلام به خوردش می رود تنها به عنوان یک دین میراثی نه یک دین انتخابی و کسانی هستند که از این سو استفاده کرده و مسائل زیادی به عنوان اسلام به زهن مردم تزریق کرده اند که هیچ ربطی به اسلام ندارد و نتیجه دین گریزی جوان گشته و فاجعه ی به وجود امده.
در صورتی که اسلام خود یک دین کاملا علمی و عملی است به طوری در کمال است که من به یقین قطع میگویم اسلام فراتر از نانو تکنولژی است و اگر شخص یا اشخاصی با غرض یا بی غرض به این نادانی می تازند و وسواستفاده می کنند تنها از عدم آگاهی مردم ...
قصدم تفسیر موسع دین یا قران نیست که نه در توان وقت من نه اینجا جای این حرفهاست تنها قصدم هشداری برای اشخاصی است که هنوز در درون خود سوسوی از اعتقاد وجود دارد که تفکر تفکر و تحقیق کنید که در این دین کمال نهفته است در قران همه چیز هست و کاملا علمی و عملی.
بهران جدیدی که در حال فراگیر شدن است ظهور عرفانهای دروغین و کذب مانند کابالا عرفان حلقه ووو
و کتبی مانند کتب پائولو کویلو اشو
ووو
مگر می شود دنیایی سراسر خوبی و گل و بلبل فرض کرد این یک تناقض ایجاد خواهد کرد که ما را دچار بحران روحی خواهد کرد با اعتقاد خواهم گفت تمام اشخاصی که در این رابطه فعال هستند یا دچار مشکل روحی هستند یا دچار می شوند
..
چون قصد زیاده گویی ندارم تنها مرجع معرفی می کنم تا جواب خوتان را بیابید
اولین مرجع در جواب این عرفانها قران کریم است
و دومین مرجع که به نظر من چون قلمی روان دارد اول کتاب جازبه و دافعه ی علی ع نوشته ی استاد شهید مرتضی مطهری را توصیه می کنم
....
این مکاتب جدید و نوظهور اول قصد و نتیجه ی که خواهان ان است زیر پا گذاردن و چالش کشیدن یک سری اصول دین است که اگر چشم بینا داشته باشید خوب می فهمید کدام اصول...همان اصولی که سریالهای ماهواره ی قصد به چالش کشیدن آن را دارند و بدبختانه به خاطر نادانی و عدم آگاهی جامعه موفقیت چشمگیری داشتند..
دومین مقصود آنها و مهمترین مقصود این مکاتب نوظهور که جای بحث چندین ساعته دارد بسیار وحشتناک تر از مقصود اولیه و پایه ی بود که عرض کردم و من در این مورد حرفی نمی زنم و ارجاع می دهم به مجموع سخنرانی ها در باب شیطان پرستی و فراماسونری
خواهشا هشدار من رو به عنوان یک دوست جدی بگیرید تا به ورطه ی نابودی نرسیده اید.
مشکلات روحی خود را و عقده های سرکوب شده ی خود را با مخدر های مخربی چون این کتب و این مکتبها سرپوش نگذارید .
م ح
آتش آتش
و به اندازه ی همه ی آن حرفها که هرگز تن به آن در ندادند که به ابتذال کلمات بگنجند
تنها می مانم
چنین سالهاستتنهای تنهای تنها
..این جولنگاه دنیا عرصه ی تاخت و تاز افکار اندیشه ها و حرفها ی بوچ باطل است بر تن من
بر این فرسوده جان
... یادش بخیر فلانی همان گل نایاب گران قیمت شاخه ی خدا تومان
یادش بخیر..
آرام ارام همه جان و نفس شد و بی انصاف به آتشم کشید رفت.
همیشه در پی ان بود که مقصر اشکهایش را بیابد و همیشه مقصر من بودم که بودم.
همیشه در پی آن بود که درد های مرا شفا دهد اما زخم به نمک شفایی ندارد فقط درد
درد درد ..
همیشه در پی آن بود و منت می گذاشت بر فقر من صدقه سری می گرفت برای سلامتی دیگری
سلامتی و جان و وجودم تباه کرد به ترس شبانگاهان.:
که دیو مستی پلید مبادا دستش دراز شود سمت گلی.............
همه چیزم گرفت شبم پر کابوس شد..
منت بر سرم گذاشت مزد می خواست.
صدقه می داد و جان می گرفت و جان می خواست.
عجب ............................
کیست که پاسخ گویی فردای تباه شده ام باشد؟ که امروزم دیوانه ی در چشم خلقم گیج و ..
چنین بی سرپایی در پی هیچ پوچ رها شده..
من ماندم و اوهام و خیالاتی که همان او به جانم نشاند.
من ماندم و سرگردانی و وحشت از بود و ..
من ماندم و تنهایی و آتشی که او به جانم زد و رفت ..
اما رفت و باز هم به سلامت..
دعای هر لحظه به گاه و ناگاه من همراه او
به سلامت لبت خندان نه چون لب و چشم من چنین تلخ........
میدانم و میدانم..
نمی خواهد کسی چیزی بگوید.
آری آری این دیوار را با خون خود خواهم شست تا عذاب وجدان دیگری از رگهایم فرو ریزد
و من از این وحشت و تاریکی و سنگینای و .............
بی خیال
م ح..........
برچسبها: آتش آتش آتش
بهانه
افتادن سیب بهانه است.
حرفی که دلت را رنجاند
گر نیک بینی عاشقانه است.
دلم تنگ از دل تنگت
می دانم که نمی دانی.
گیرم که دشنامم دهی اما
هر کلامت مرا ترانه است..
برچسبها: بهانه
غزلی از دوست
می زنی از فاجعه بیرون عشق به اوج تو رسیده ست
یخ زده هر ذره که از من بوسه به آتش نکشیده ست
زلف درازت شب قطبی ست و تن تو برف سپیدش
من پر خاکسترم اما عشق سیاه است و سپید است
از دل برف ات زده بیرون پوزه ی مرطوب دو خرگوش
پنجه ی روباهی من را دیده ولیکن نجهیده ست
من به دو خرگوش زدم چنگ پس دو کبوتر شده جستند
من چو عقابی که پس از صید سینه ی شان را ندریده ست
می روی از فاجعه بالا مثل هوا در منی اما
فاصله ام با توزیاد است عشق محال است بعید است
یخ زده چون بهمن تبریز داغ چو مرداد جنوبی
تا به کجایت بزنم چنگ تا به کجایم ببری دست
می زند آتش لبت آنگاه حلقه ی بازوی سپیدت
می کندم سرد که برخیز قصه به پایان نرسیده ست
*******
پنجره برخاسته از خواب من به تو خیره تو به پرده
پرده ی سرخی که دلش را پنجه ی خورشید دریده ست
فروردین 89
این غزل از استاد و دوست عزیزم جناب صالح سجادی که همچنان ،...در تو به توی من قفسی ست ... چنان درگیر واژهای این غزلهای تشنج کلماتش هستم دیوانه وار....
....................................................................
دلم تنگ در دست غم اسیر است
میچکدش خون که زمین سخت فقیر است
های من گمشده ام مرا کسی ندیده است؟؟؟
خون من بایدش که دهر مهر را کویر است!!!
ضمن عذر خواهی از استاد که این شعر رو چون بداحه در نظرات ایشون نوشتم با کمی ایراد ثبت شد البته ناقبل تفحه ی درویش تقدیم به صالح سجادی ...
م ح بی رنگ
بی کس
بار غفلت خویش یا هوا را نبردم
بی انصاف سنگدل،ستاره ی سهیل
به شوق تو در خاک زنده ،به فردوس مردم
بار امانت خود بر دوش کشیدم تا به این قله
هیچ نداشتم اما،بی کس شدم تا دل به تو سپردم
بی وفا باور نداشتی مرا در خون خود خواستی!!!
بیا بیا بیا مردم که مردم که مردم
م ح بی رنگ
تقدیم با عشق ....
بی خانمان...
به چه جرمی چه گناهی چنین خاکمان بر سر شد
شهرم پر شد از غربت،نفرین،دشنام لعنت
عزم رفتن دارم اما به کجا؟بی رنگ باز در به در شد
در سپیده دم امیدم طلوع نکرده خورشید،شب آمد
به سوی بهشت رفتم اما
جهنم ما جهنمی تر شد.....
م ح بی رنگ


