تبليغاتX
رازشهر بی رنگ
رازشهر بی رنگ

سکوت سکوت تاریکی و خلوت ماه که خیره خیره مینگرد بیداران پردرد و خفتگان بی درد را . شاهد اشکهای شبها

آخرین بتخانه مصون ماند

از تبر ابراهیم

          یا عصای محمد .....

 

مخفی شده در پشت آبشار پلکهایت

گمشده پشت جنگل  سیاه مژگانت..

 

چنان که مخفیانه

چنین مرموزانه

تورا سجده می برند

کافران دیوانه

همچو من...

 

شبانه در پستوی مهراب اندیشه ها........

 

 

.... م ح بی رنگ

 

تقدیم به تو ..

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت توسط میثم ح بی رنگ| |

دوباره شاید سلام 

البته شاید ...............

 

 

 

 

و همچنان زندگی ادامه دارد .......................................................

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت توسط میثم ح بی رنگ| |

گویند دوستانم :سودا و ناله تا کی...؟

سودا زعشق خیزد ناله زه غم براید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هردم در طلبت، جان کندن بی تابی، بی قراری

آلوده ی خزان، کشته ی دست پاییز، منتظر بهاری..؟

.

خط می زنم لحظه را خماری و خلسه را

تکرار این سوال گشته جانم:تا کی در فراری.؟

.

دارم دلهره ی آینه، وحشت زده از خودم

گویدم :مردی و همچنان در وحشت لیل نهاری.؟

.

تیغی در دستان من ،در اظطراب ست تن

مسخ شد زین تردید، خودکشی یا همچنان ولنگاری.؟

.

سوسو ی این چراغ، مرد کی نفس را گیرد سراغ.؟

ابلیس در زمزمه به جانم ، بس کن التماس خاکساری..!

.

نمی دانم دنیا تنگ شد ،یا که جانم گیج بنگ شد..؟

دیوار ها نزدیک تر و دوستان از تعفن م فراری..!

.

کرمها راحس می کنم، وحشت زده کز می کنم..!

می بینم که فردا ،خونم آلوده کرده هر گوشه کناری.

.

همچنان در جانم جای دلم خالی ،به جایش نامی باقی..!

پایان من ..! حسرت انتظار اسم را می کشند در غباری..!

.

نه بنبستی نه دری بسته، بی رنگ لب پرتگاهی نشسته

خودکشی، یا تحمل تمسخر مردم ازین ناله و زاری..؟؟

 

م ح بی رنگ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت توسط میثم ح بی رنگ| |

جاده ها باریک

آسمان همچنان تاریک تاریک.

.

می رود

به لرزش تن و دل پاهایم

روی جاده ی زیستن

همچنان که می نگارد دستم

وصیتی

برای این تن بی نوایم.

.

کسی من را با من نمی گوید..!

کسی من را در من نمی جوید..!

این عطر مرگی که می تراود زدل

کس نمی بوید ش

نمی پوید..!

.

تنها ماندم  میان ازدهام تنهایی

خموش ماندم در ولوله ی سکوت

این فغان بی صدایی.

.

نجوایی در دلم

آهسته می لرزد

نمی دانم چه می گوید..؟

در تق توق دندانها

چه پر صدا تن از ترس

 ترانه می گوید..

.

مرد جانم

با فریاد می گویم : نمی خواهم بمیرم

چنین پیکره ی مرگم

مرگ را زخود میرانم.

..

خاکستری در دست بادم

رقصان می روم

 می افتم به هر گوشه چو مستان

باز بر می خیزم

می افتم به جای دگر

به نغمه ی ورد گونه

همچون اشعار گاتاهامی گویم :

من آتش می پرستم

زآتش می ترسم

من اهریمن نبودم

نیستم.

نمی خواهم بسوزم.

در خیال ابراهیم

منتظر

تا گلستان شود این آتش جان سوزم

گرچه خاکسترگشته

جان  سبز دیروزم.

.

چه افسونی

چه پیکار لجوجانه ی

چه دل خونی

خشکیده پوسیده جانم

در حریق تقدیرو سرنوشت

می سوزم اتش به جان

فریاد می زنم :

فریاد

های مردم

آتش  آتش آتش

های مردم

 آتش

نمی خواهم بسوزم

فریاد.

.

نه مهر بارانی

 بر تنم

تا این جامه ی آتش

قبل سوختن بر کنم

من نه ققنوسم

آدمم..

.

نه مهر بادی بر چهره  ام

تاغبار طلسم نفرین

زچشمانم به در افکنم.

.

یادی اما هست

در پی من

همچون یادگاری ......؟

خاطره ی  به هنگام ورق خوردن زهن

به یادم شود ...؟

یا که نفسی یک دم

کند در هوایم بی قراری   ؟؟

.

چشمی هست

به گاه عریانی تنم

بنگرد یکی از این خطوط کنده شده بر پیکرم

شاد یا غمگین شود

با گذشت خاطره ی

یک دم

یک نفس

بپرسد از خویشتن:...............

ان دورتر ها از خود نپرسیدم چرا

بر این تنه یادگاری می کنم.............؟

.

خانه ها گرمند  ومطبوع طبع آرامش

سرشار حس داغ شهوت.

خانه ی من یخ زده

قندیل بسته امید ها هر طرف

عمری پنجره ها را عنکبوت تنهای بسته

به تب تاریکی خانه ام شب زده

غم زده

وحشت زده

دوده ی قیرگون ابهام آینده زده ...

.

گوشها از صدای بلبلان صبح دم سرشار

همچنان زندگی در حرکت

زیبای ها تازه تازه تر

گلها به باغ همسایگان بسیار.

.

گوش من را فریاد عصیان چرا ها

 کر کرده

جغد نفرین در گوشم

لانه کرده.

.

از عطر فقر

به باغچه ی کوچک احساس من

خارها هم میل رستن ندارند

از خون ترکهای لب دهانم حتی

 گوشهای خودم میل شنیدنم را ندارند...........!!!

.

دوستشان می خوانم

آنان که مرا به گفتن وا می دارند

کلامم را به گوشه ی زهنشان می سپارند

به درد دل من

دلهاشان  گرم نیشخند

به سخره ی دانایشان بر بی نوایی من .

دوستشان می دارم آنانی را

که دوستم ندارند....!

.

در جواب ناله هایم به تمسخر پرسند؟

( بی رنگ هنوز زنده ی یا مرده..؟ )

همچنان دوستشان دارم

آنانی که تصویر دلغکی نادان از بی رنگ

در زهن دانایی شان می گذارند...

.

(شاعران تنها اینچونین ند

آن بچه دهاتی های شاعر ساد لوح)

.

سعی من برای آزادی

گشتهدل و خود آزاری .

آنها می خندند به تب فقر من

به نوایی بی نوای.

بی رنگی

که هر دم دوستی شان را می ستاید

دوستانی در تب خود ستایی .

.

دانای خود را نیشخند می زنند

گویند تو بچه ی نادانی

به دانایی محتاج شفایی....

.

عجب

نفهمیدم در این غار افلاطونی

قدم به روشنی سقراط زدم

یا که گیج بودن شدم

در تفکر  ...!!

دکارت نام طائون است؟

یا که نیچه نامی دگر از جنون  است ...؟؟

.

بوی خوش افیون

دود نرم تریاک

خلسه ی بوف کور هدایت ...........

لزج احساس مبهم مسخ کافکا

یا که در نظریات سارتر

گمشده بی رنگ

گمشده دانایی بی رنگ

در بودن یا نبودن هملت

در موجودیت یا ماهیت کامو

گم شده بی رنگ

در جوهر یا ذات سهروردی

بی عقل سرخ

مدهوش آواز پرجبرئیل

عزائیل

میکائیل

اسرافیل

در حکمت فارابی

گمشده بی رنگ .

.

نابود شد

در گور رفت

همه آرزوهای خوش فال حافظ .

.

یخ می گذارم روی داغ ننگ نادانی

می نشینم کنجی

نظاره گر دانایی .

.

آهسته آهسته

ترک می خورد زندگیم

میریزم روی زمین

با خاک همسان شده جان من

روح اما کجاست   ؟؟

.

گفتند: به بها دهند بهشت  نه به بهانه

نادان بودیم را نپذیرفت روح القدوس

پدر

ما فقیرانه در دوزخ شدیم

بی هیچ بهایی

بی هیچ بهانه

تو به کجا می روی

ای مدعی ی دانایی؟؟

توکه چنانی

هم بها داری و هم بهانه

..................

 

م ح بی رنگ

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت توسط میثم ح بی رنگ| |

آهسته آهسته سکوت بر من چیره می شود

چشمان گور بر من باز به من خیره می شود

 

زندگی همچون دلم رنگ می بازد تار می شود

نم نمک چشمانم بسته و دنیا تاریک تیره می شود

 

دوستان جز نیشه کنایه بر دلم چیزی ندارند

پرده ها میروند می بینم که دوستی حیله می شود

 

به شوق پروانه شدن افتادم در این قفس

زندگی تلخ، چون دم به دم تنگ این پیله می شود

 

نفسها چون شب روز غروب طلوع می کردند

دنیا به اخر رسیده و پاره این زنجیره می شود

 

تنم خون آلوده و دست دوستان خنجر است

اعتماد گناه ، دل هردم دچاره گناه کبیره می شود

 

 

 

م ح بی رنگ 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت توسط میثم ح بی رنگ| |